تماس با ما کتابخانه سایت‌های حامی گالری کمپین در بند آرشیو English

پذيرش سايت > كوچه به كوچه > تاکسی! کمپین

در راه رسیدن به سر کار

تاکسی! کمپین

5 اسفند 1387 - مریم زندی - نسخه قابل چاپ

ساعت هفت صبح است. کنارخیابان. در میان ازدحام ماشین ها و آدم ها صدایم گم می شود.

بلندترداد می زنم "ونک، ونک ". هوا سرد است. سرما ازلباس هایم عبور و به استخوان هایم نفوذ می کند. می لرزم، بیشتر از روزهای دیگر منتظر ماشین می مانم.

پرایدی به سرعت از چراغ قرمز عبور می کند ومی آید که از روی ماعبور کند. ما رابه کنارجدول خیابان می راند و جلوی پایمان می ایستد:"ونک ". سر تکان می دهم و همراه سه خانم و یک آقای تنومند که جلو می نشیند سوار می شویم.

داخل ماشین گرمای دلنشینی دارد. در صندلی عقب ماشین فرو می روم . چشم هایم گرم می شود لحظاتی بعد بیدار می شوم.

چهاردفترچه از کیفم درآورده به دو دخترخانم جوان کناری ام می دهم. دختران جوان با تعجب نگاهم می کنند روی دفترچه را که می خوانند، با رضایت ولبخندی آن را گرفته و شروع به خواندن می کنند.

به مردی که جلو نشسته نگاهی می اندازم نسبتا" مرتب است. صورتش به جز دور و اطراف چشم هایش پر از مواست. انگشتری عقیق به دست دارد. دیگر مثل ماه های گذشته درنگ نمی کنم دفترچه را بدهم یا نه. آماده هر گونه و بحث واعتراضی هستم. به او هم دفترچه را می دهم، همینطور به راننده. راننده آن را روی داشبورت می اندازد و در ترافیک اتوبان هر بار که می ایستد آن را برمی دارد و نگاهی به صفحات آن می اندازد. اما مرد میانسال غرق خواندن مطالب دفترچه است.

دخترخانم جوان و زیبای کناری ام میگوید: مادر من هم همین مشکل را داشت، خیلی سختی کشید تا ما را بزرگ کرد، من هنوز رفت و آمدهای او را به اداره سرپرستی به خاطر دارم. ما که به سن قانونی رسیدیم نفس راحتی کشید و گفت الهی شکر دیگر راحت شدم. برگه را امضا کرد و گفت: می توانم به جای مادرم هم امضا کنم؟ گفتم: نه اما می توانید برای او هم یک دفترچه ببریدهم یک برگه امضا؛ هروقت پر شد با ما تماس بگیرید ما می آییم و برگه را از شما می گیریم.

خانمی که کناره پنجره نشسته بود شروع به صحبت کرد و گفت: من این امضایم را تقدیم می کنم به مادرم و ادامه داد: می توانم کنار آن بنویسم تقدیم به مادرم. گفتم: بله حتما.

- مادرمن بی سروصدا چهارخواهر و برادرم را بزرگ کرد و سال ها از پدر بیمارمان مراقبت کرد. اما وقتی پدرم مرد چند ماه بعد برادرهایم خانه را فروختند و مادرمان بی سرپناه شد. من و خواهرهایم سهم خود را به مادر دادیم تا آشیانه خیلی کوچکی برای خودش تهیه کند و من تا وقتی زنده بود برای تامین مخارجش کمکش کردم. چرا او بعد از مرگ پدرم باید آشیانه اش به هم می ریخت؟

وقتی او با صدای بلند حرف می زد راننده سرش را به علامت تایید تکان داده می گفت: درست است، راست می گویید.

سکوت اتاقک گرم و کوچک ماشین را مرد تنومند به هم زد. سرش را رو به عقب گردانید و گفت: شماها با این نوشته ها هیچ فکر کرده اید که هنوز هم زندگی روی شانه مردها می چرخد. آن ها باید کار کنند که زندگی بچرخد. کی پول به خانه می آورد؟ مرد خانه، درست است؟

گفتم: بله؛ حدودا" فقط سی درصد زنان کار می کنند.

گفت: پس چه می گویید حق طلاق، حق حضانت، حق شهادت؟ این ها را سر هم کرده اید. این چیزها چیست که یاد زن ها می دهید؟ پس بقیه مسائل چی؟ مهم تر از این ها هم داریم، چرا می خواهید بنیان خانواده رامتزلزل کنید! چرا؟

گفتم: فعلا" که می بینید که زنان تلاش می کنند که توان مند شوند.

گفت: کو؟ کجا نوشته که زنان هم تلاش کنند که این همه به مردها فشار نیاید.

گفتم: خوب، وقتی می گوییم برابری یعنی این، توان مند سازی زنان.

گفت: توان مند شوید که طلاق بگیرید. کار کنید که بتوانید طلاق بگیرید؟

او در حالی که جملاتش را تکرار می کرد دست هایش را روی داشبورد می کوبید و راننده تذکرمی داد: آقا نزن داشبورد خراب می شه!

یکی از خانم ها وارد بحث ما شد و گفت: خوب ممکن است زنی که تحصیل کند و بتواند با هزار مکافات شغلی دست و پا کند و توانمند شود، خشونت و اعتیاد و هزار مشکل زندگی را تحمل نکند. بله درست است ممکن است که برای جدایی اقدام کند و نگرانی های کمتری نسبت به زنی که اصلا" کار نمی کند داشته باشد. پس لابد زن نباید وارد اجتماع شود که نکند توقع اش بالاتر رود.

مرد با تعجب گفت: خانم من که بیست سال است معلم است می گوید اشتباه کردم که کار کردم و درستش این بود که می نشستم و بچه هایم را بزرگ می کردم.

گفتم: خوب این تجربه خانم شماست، یک تجربه فردی است. معلم های دیگر هم همین حرف را می زنند؟

گفت: ترا به خدا این کارها را نکنید. من می دانم شماها می خواهید این جا مثل آمریکا شود، زنان به راحتی طلاق بگیرند، همه سر کار بروند و خانواده هیچ مفهومی نداشته باشد و مثل آن جا با اولین مشکل جدا شوند.

گفتم: این جوری قضاوت نکنید دفترچه را با دقت مطالعه کنید. گفت: من امضا نمی کنم. گفتم: این مهم نیست ولی بخوانید!

درخلال بحث ها بقیه با دقت به حرف های ما گوش می دادند.

موقع پیاده شدن راننده جوان برگه را گرفته و با لبخندی امضا کرد و گفت: من هم می خواهم این قوانین تغییر کند، اگر تغییری روی دهد به نفع همه است.

دو خانم دیگرهم خنده ای تحویل او دادند و مرد درشت هیکل هم نگاهی به او انداخت و گفت: پسرم تو هنوزخیلی جوانی، همه چیز را نمی دانی!

برای رسیدن به سر کار باید کورس بعدی را سوار شوم. آن طرف خیابان درمیان ازدحام ماشین و آدم های جورواجور منتظر ماشین می ایستم: تاکسی بوق می زند؛ من بی اختیار داد می زنم: تاکسی! کمپین...

ارسال به بالاترین ، توییتر ، فریندفید ، فیسبوک





پيامهاى سخنگاه:92