پذيرش سايت > سایت نوشته ها > يك شب به ياد ماندني به همت بنياد گلشيري / وبلاگ چهره زن هنرمند در جواني
يك شب به ياد ماندني به همت بنياد گلشيري / وبلاگ چهره زن هنرمند در جواني
20 دی 1385 - - نسخه قابل چاپ
باور کنید من که دارم این پست را تایپ می کنم هنوز دستانم از سرمای بیرون کرخت است.
خوب حالا از کجاش بگم؟ والا اولش جلوه زنگ زد به مارال ( همشیره ی گرام) که ناهید ( کشاورز٬ دوست تازه از پغی* آمده ) می خواهد برود جائی ولی از آنجا که نمی خواهد تنها برود ٬ آیا کسی از شما با او می رود؟ و از آنجا که من کلاً آدم پایه ای هستم و همیشه با طناب دوستان به هر نوع چاه و فستیوال و غیره ای می روم هم اوکی را دادم٬ و در آخرین لحظه فهمیدم این چاهی که قرار است بنده با کله در آن فرو روم " ششمین مراسم جایزه ی هوشنگ گلشیری" است. باور کنید از این توفیق اجباری که نصیبم شده بود داشتم ذوق مرگ می شدم. مدتها بود که اخبار بنیاد را دنبال می کردم و آخرین خبری که داشتم این بود که هنوز نتوانستند برای برگزاری مراسم جا پیدا کنند. آری ما رفتیم و از آنجایی که من امکان ندارد سر موقع به جایی برسم طبق معمول دیر رسیدیم. خوب من گزارش مراسم را نمی دهم که از هرچه گرازش نویسی است حالم بهم می خورد.
اما بشنوید از حواشی مراسم و از کمپین.
قبل از اینکه بروم سر اصل مطلب بگذارید اسامی برندگان را بنویسم که با اینها هم داستان داریم:
مجموعه ی داستان اول:
باغهای شنبی حمیدرضا نجفی
مجموعه ی داستان:
سمت تاریکی کلمات٬ حسین سناپور
رمان:
مشترکاً رسید به چهار درد منیر الدین بیروتی و رویای تبت فریبا وفی
قبل از اینکه نام خانم وفی را بخوانند سیمین نازنین( بهبهانی) که برای اهذای جایزه ی آقای بیروتی روی سن آمده بود٬ گفت:" من گوش می دادم ببینم بیشتر به خانمها جایزه می دن یا آقایون . دیدم نه ٬الحمدالله بیشتر خوانمها جایزه بردند!!!!!!" و بعد که جایزه ی خانم وفی را دادند ٬ آمد پشت فون و گفت:" آقایون عزیز از دست من ناراحت نشوند ها. گاهی بعضی از دوستان فمینیست می گویند چرا یه چیزی به مردها نمی گویی ٬ دشمنی با آنها نمی کنی ٬ اما من از همین جا اعلام می کنم من از چشمام بدی دیدم ٬ از مردها بدی ندیدم."
بعد از اتمام مراسم من و ناهید آستینها را بالا زدیم برای جمع کردن امضا .به قول خدیجه مقدم دوست داشتنی " کمپین شده همه زندگی ما " . ناهید رفت در میان مردم تا از آنها امضا بگیرد من هم کمرو٬ مثل یک بچه خوب گوشه ای ایستادم و زل زدم به سید علی صالحی. همینطور که با پشتکاری وصف ناشدنی مشغول زل زدن بودم ناگهان چیزی از جلویم مثل فشفشه رد شد.... حدس بزنید چه بود؟
شهاب ۳؟ نه نه نه ..... بمب اتم؟ باز هم نه... آن چیز کسی نبود جز...جز...
محمود دولت آبادی.
خوب من می دانستم آن جاست. اما خوب ....
به هر حال گذشت و من ناهید را کچل کردم که برویم از دولت آبادی امضا بگیریم٬ برویم از دولت آبادی امضا بگیریم.در همین حین بود که ناگهان فیروزه مهاجر را دیدیم ( مترجم کتاب فمینیسم ٬ نوشته ی جین فریدمن. کتاب عزیزی که سر منشاء بسیاری از خیرات برای من بود. این کتاب فوق العاده را از دست ندهید لطفاً ) و با فاصله ی اندکی چشم من افتاد به منصوره شجاعی. بعد سلامهای گرم ما چهار نفر دست در دست هم شروع کردیم به امضا جمع کردن. فیروزه که بسیاری از نویسندگان را می شناخت دستشان را می گرفت و می آورد تا امضا کنند. به همت فیروزه بسیاری مانند " مهسا محب علی" ٬ " قاسم زوبین "٬ " مژده دقیقی "٬ " پرویز کلانتری "٬ " ری را عباسی " و " محمد علی سپانلو " امضا کردند. سپانلو بعد از امضا کردن رو کرد به خانمش و به شوخی گفت :" من چرا امضا کردم؟ هر آتیشی هست از این خانمها بلند می شه!"
من هم مثل ناهید مشغول امضا گرفتن از مردم شده بودم که دیدم جناب سید علی صالحی دارند تشریف می برند. بدو رفتم سمتش٬ داشت با پسری در باره ی اینکه تو این مملکت که شاعری نیست٬ آخرش هم مجبورند بیاین پیش خودمان و یک همچین چیزهایی حرف می زد که من پابرهنه پریدم وسط حرفشان و گفتم :" استاد اگه عجله ندارین میشه چند دقیقه وقتتون را بگیرم؟" با لبخند گفت:" بفرمایید ." فرم امضا را نشانش دادم و تا آمدم که از کمپین بگویم گفت:" من امضا کردم." گفتم:" راست می گید؟" گفت :" آره بابا خیلی وقته. از اولین ها بودم. من مخلص همه خانمها هستم." گفتم:" ممنون. ما چاکریم." خداحافظی کردیم و من رفتم تا از بقیه امضا بگیرم. مشغول بودم که فیروزه آمد طرفم و گفت:" از دولت آبادی امضا گرفتی؟" داغ دلم تازه شد گفتم :" نه!" گفت :" برو برو نگهش داشتم٬ منتظره. برو ازش امضا بگیر." من پله ها را دوتا یکی رفتم پائین و دویدم سمتش. دوستش آمد طرفم و برگه ها را از من گرفت. من همینطور که نفس نفس میزدم بلند گفتم :"سسسلام." زیر چشمی نگاهی به من کرد و با لبخندی گفت :" علیک سلام." گفتم؟:" امضا می کنید دیگه؟" جواب داد:" آخه من باید بخونم." دوستش گفت:" من برات می خونم." اما انگار که حوصله اش نیامده باشد چند کلمه اش را خواند و گفت که لپ مطلبش اینه که ما امضا کنندگان این بیانیه خواهان تغییر این قوانین هستیم. دولت آبادی هم باز از زیر اون ابروهای پرپشتش نگاهی به من انداخت و گفت:" شمارت را بده خوندم واسه امضا بهت زنگ می زنم." من شمارم را دادم. بعد گفتم :"ممکنه شما یادتان بره. شما هم شمارتان را به من بدهید تا یادتان بیاندازم." دوستش هم از اون ور گفت :" آره این که خیلی طولانیه این که حوصلش نمی یاد بخونه خودت زنگ بزن. " تو دلم گفتم :"ای به چشم ..." پسری آمد تا با او عکس بگیرد همینطور که رو به دوربین به زور لبخند میزد زیر لب زمزمه می کرد ":صفر ...نهصد و دوازده .... شصت..... " من دوباره براش خوندم. بعد آرام گفتم:" میشه من دست شما را بفشارم؟" با بله ی کشیده ای دستش را به هوا برد و شاتاراق کوباند به دست من که در هوا بود . عین جاهلها با هم دست دادیم. دستم را محکم فشرد. دستانش محکم و بزرگ و سفت بود. دستانی که من فکر می کردم تمام عمر نوشته اند تا کلیدر و سلوچ را خلق کنند عین دستان یک کارگر زبر بودند.
بعد از پایان این قسمت عشقولانه. من باز هم به همت فیروزه رفتم که از حسین سناپور امضا بگیرم. اول گفت من باید بخوانم از نخوانده امضا کردن تجربه ی بدی دارم. فیروزه اصرار داشت که حالا امضا کن برای خواندن وقت زیاد است. و بالاخره راضی شد همینطور که در دوربین عکاسی نگاه می کرد و من بلند بلند قسمتهایی که باید پر می کرد را می خواندم و با دستانی لرزان از هیجانات تمام امشب امضا کرد.
بعد از یک شب کاری سخت. در حیاط پارک آماده ی رفتن می شدیم که فریبا وفی و شوهرش و فیروزه آمدند. برای خداحافظی جلو رفتیم. ناهید از فریبا خواست تا اجازه دهد تا نوشته ی روی تقدیر نامه را بنویسد. فریبا می خواند و او هم می نوشت. فریبا که از سرما یخ زده بود گفت:" چقدر دلیل دست و پا کردند تا این جایزه را به من بدهند. اصلاً موجز نویسی بلد نیستند. راستی یه جاهایی از عشق و عاشقی حرف زده بودند .من از آنجا فهمیدم که جایزه مال منه. کجا بود...."
من که از شوخی ظریفش به وجد آمده بودم٬ به خودم گفتم :"یادت باشد بخوانیش."
آخر شب من و خانم دکتر** خندان کف مترو نشسته بودیم و مثل کارگرانی که از یک روز سخت کاری باز می گشتند چیپس را در ماست می زدیم و می خوردیم. شب فوق العاده ای بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* پغی: همان فرانسوی پاریس است.
** به ناهید می گویم خانم دکتر تا اگر روزی روزگاری این نوشته را خواند حرص بخورد. چون بدش می آید به او بگویند خانم دکتر. خوب دکتری دیگر خانم دوهتر!
وبلاگ چهره زن هنرمند در جواني
ارسال به
بالاترین
،
توییتر
،
فریندفید
،
فیسبوک
در همين بخش :
تأثیر مبارزات صدیقه دولت آبادی برجنبش زنان
همرایی ها و چالش های پیش روی زنان در جنبش سبز در ایران
چرا صاحبان قدرت مخالف فمینیسم هستند؟/مریم رحمانی
هنر در طول تاريخ صبغه اي مردانه پيدا کرده و در اين ميان زنان سال هاي متمادي نقش سوژه را در آثار مردان ايفا مي کردند
به تلافی تن مادرم /رادیو زمانه
ديگر بخش ها :
طرح یک میلیون امضا
|
مقالات
|
سایت نوشته ها
|
درباره کمپین
|
گفت و گو
|
کتابخانه
|
گزارش كمپين
|
اخبار
|
علیه سکوت
|
كوچه به كوچه
|
نامه های شما
|
گزارش ویژه
|
گفتگو با اعضا
|
ویژه سالگرد کمپین
|
تصویر برابری
|
دل آرام علی
|
تریبون
|
راوی زن است
|
تاریخ شفاهی
|
ویژه
|
خارج از چارچوب
|
کمپین در شهرها
|
کمپین در بند
|
صدای تغییر
|
ویژه 22 خرداد
|
لایحه حمایت از خانواده
|
گالری
|
عشا مومنی
|
امیر یعقوبعلی
|
خدیجه مقدم
|
راحله عسگری زاده و نسیم خسروی
|
پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز
|
زینب پیغمبرزاده
|
سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی
|
احترام شادفر
|
نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی
|
وبلاگ مهمان
|
پرونده خرم آباد
|
نفیسه آزاد، بیگرد ابراهیمی
|
مریم مالک
|
پرستو اللهیاری
|
مهرنوش اعتمادی
|
سمیه رشیدی
| English
|